آفتاب آن روز در خون جگر سر کرد و رفت

       دشت را لبریز این گل های پرپر کرد و رفت

       سر و روی شانه های سوگوار قتلگاه

       لحظه ای یاد صنوبرهای بی سر کرد و رفت

       رود، لبریز علمدار است و او لبریز عشق

      یک تغزل تشنگی تقدیم مادر کرد و رفت

      روی دستانش که جاری شد ندای العطش

      رود، موج تشنه را نذر کبوتر کرد و رفت

      معجری همرنگ شب تا بر سر ماه او فتاد

      آسمان فهمید زینب یاد اکبر کرد و رفت

      لحظه ای تا وصل مانده است و امیر زخم ها

      در غروب نیزه ها یک کار دیگر کرد و رفت

      شاعری ترک شعار و شعر و دفتر کرد و ... رفت

      رفت، تا آن جا که نی را دید، باور کرد و رفت.