در غروب نیزه ها
آفتاب آن روز در خون جگر سر کرد و رفت
دشت را لبریز این گل های پرپر کرد و رفت
سر و روی شانه های سوگوار قتلگاه
لحظه ای یاد صنوبرهای بی سر کرد و رفت
رود، لبریز علمدار است و او لبریز عشق
یک تغزل تشنگی تقدیم مادر کرد و رفت
روی دستانش که جاری شد ندای العطش
رود، موج تشنه را نذر کبوتر کرد و رفت
معجری همرنگ شب تا بر سر ماه او فتاد
آسمان فهمید زینب یاد اکبر کرد و رفت
لحظه ای تا وصل مانده است و امیر زخم ها
در غروب نیزه ها یک کار دیگر کرد و رفت
شاعری ترک شعار و شعر و دفتر کرد و ... رفت
رفت، تا آن جا که نی را دید، باور کرد و رفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت 15:50 توسط
|
سلام.هرچی بخوای هست. نظر یادتون نره.راستی من علیرضاصادقی هستم